رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت هفتاد و یک :
بالاخره رسیدیم، نگاهی به سر درش انداختم و با دیدن نام باغ وحش، چشمهایم گرد شد.
- چرا آوردیمون اینجا؟
کمربندش را باز کرد و کمی سر جایش جابه جا شد.
اخمهای روی پیشانیاش باعث شد ابرویم ناخودآگاه بالا بپرد.
- من از هر دوتاتون بزرگترم... بچگی هر دوتاتون رو دیدم، خودم پشتتون بودم، حمایتتون کردم، همیشه هواتون و داشتم و کسی جرعت نداشت بهخاطر من کمتر از گل بهتون بگه. شما دو تا
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Dayana
2فکر کنم بهراد عاشق شده 🤔فکرم کجا رفت آخه😂
۵ سال پیشفاطی
2ووووییییی علاوه بر اون دوتا کلی آدمم کنجکاو شدن بفهمم بهراد چی میخواد بگه😂💔
۵ سال پیشعسلی
3هعییییییببب ینی بهراد چی میخواد بگه :))))))) تو این روزا حق دارید فرصت پارت گذاری نداشته باشین انشالا که موفق شین ولی بعد کنکور جبران کنینا😍🥺
۵ سال پیشچشانا
11عررررررر خوب حداقل بهراد می گفت ببینم چه مرگشه😩🥲بعد چیزه میگم نویسنده جون میدونیم شما کنکور دارید زیاد وقت نمیکنید بنویسید ولی میشه بگید از این به بعد طبق روال قبل پارت میزارید یا نه ؟
۵ سال پیش
آمنه آبدار | نویسنده رمان
تموم سعی م رو می کنم و اگر بتونم تایپ کنم قطعا می ذارم اما قولی نمی دم که بعدا شرمنده نشم یکم این روزا چون نزدیک کنکوره تحت فشارم و وقتم کمه.
۵ سال پیشرویا
3عالی ولی کاش یکم بیشتر بود بعد سه هفته بازم تشکر
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Ghazal
0عزیزم رمانت خیلی خوب داره پیش می ره و خیلی دوست دارم تندتند پارت بذاری اما شرایطت واقعا قابل درکه امیدوارم ک همیشه موفق و سلامت باشی❤️✨